دوربین ؛ غم دوست ؛ عکس
ما بدین در نه پی حشمت وجاه آمده ایم----از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
فقط اینو میتونم بگم که ویران ویرانم دلم قلمرو جغرافیای ویرانیست هوای ناحیه ی ما همیشه بارانیست سلام. ............... ............. از همه دوستاني كه روزها وماه ها منتظر آپديت كردن بودن صميمانه معذرت ميخوام وبه خاطر محبتهاشون خالصانه تشكر ميكنم . واقعا بعد از اين مدت نميدونم از كجا شروع كنم هر چند اين روزها عكسي نگرفتم وعكاسي نميكنم ولي ماه هاي قبل يه سري عكس دارم كه بد نيست براي شروع از اونها استفاده كنم. روزهاي فصل بهار پر از عكس بود از سفر عكاسي به منطقه سر سبز وزيباي اورامانات روستاي نگل وزيارتگاه پير شاليار همراه با دوستان ( نيما - حامد و سهراب) - عكاسي از زيارتگاه وقدمگاه تيمور(معروف به كلك تيمور) در شهرستان صحنه- روستاي گشاني تا خرابه هاي روستاي سياه كمر........ .البته توي اين فصل حوادث انتخاباتي هم داشتيم كه به اون وعكسهاي اون نمي پردازم هم زمانش گذشته هم بجز بهم ريختن اعصاب چيزي نداره. واقعيتش فصل تابستان بجز برنامه هاي عكاسي جشنواره فيلم كودك كه پر از حادثه- اتفاق و تجربه بود زياد عكاسي نكردم. پس به ترتيب از بهار شروع ميكنم تا به تابستان واتفاقات خوب و بد اون برسيم. زيارتگاه كلك تيمور كه در بين فرقه اهل حق شهرستان صحنه جايگاه خاصي داره قر آن نگل در روستايي به همين نام كه در مسير سنندج به مريوان قرار داره يكي از كوچه هاي روستاي نگل پيرمردي در محوطه زيارتگاه پير شاليار در حال دعا و راز ونياز محوطه زيارتگاه پير شاليار كه روستاي اورامان تخت به اون مشرفه در مسير برگشت از پير شاليار وروستاي اورامان تخت به عده اي جوان برخورديم كه مشغول رقص وپاي كوبي بودند زني در پشت بام يكي از خانه هاي روستاي گشاني ضمنا براي كسب اطلاعات بيشتر در مورد جزعيات سفر ها ميتونيد به وبلاگ نيما و حامد سر بزنيد چون اونها توضيحاتشون كامل تره. رسم خوبي كه حامد عزيز بوجو آورده اعلام تعدادعكسهاس( اين پست حاوي ۷ عكس مي باشد) تا بعد كه معلوم نيست كي باشد وچي باشد - يا علي مدد بعد از كلي گله از طرف دوستان امشب تصميم گرفتم آپديت كنم(البته طي دو روز گذشته انقدر سرخوش شدم كه انگيزه آپديت كردن پيدا كنم)دليلش هم من ميدونم وخودش وخداي خودش ونيما.راستش خودم موندم از كجا شروع كنم اينقدر اتفاقهاي مختلف افتاده وعكس هست كه مجبورم مطالب رو به دو قسمت تقسيم كنم.۱-سفردر طول تعطيلات نوروز۲- بعد از سفر ۱) مسافرت ازهمدان به كرج و چند روز موندن اونجا (درگيريهاي ذهني كه هميشه توي اين شهر برام درست ميشه ) روز چهارم عيد سفربه طرف اصفهان شروع شد و بعد شيراز وبندر عباس و يزد ومجدد به همدان ختم شد باكلي اتفاق و عكسي وغير عكسي. نمايي از شب ميدان امام اصفهان هميشه از شلوغي شهرها در زمان تعطيلات عيد بيزارم اما خوشبختانه طي اين مسافرت كمتر وارد شلوغي شهر شديم وبيشتر مناطقي رو ديديم ورفتيم كه توي حاشيه هستن وكمتر مسافرها اونجا ها ميرن مقبره كوروش بزرگ - هر سفري كه به اون منطقه داشتم حتما به اونجا رفتم وهر دفعه هم با خاطره اي همراه بوده پنجره خانه اي دريكي از كوچه هاي قديمي روستاي توريستي وتاريخي قلات . منطقه اي سر سبز وييلاقي اطراف شيراز كه منزل يكي از دوستان ما اونجاس و ما اون دو روز به دور از شلوغي اونجا ساكن شده بوديم. تخت جمشيد هميشه برام جذاب وزيبا بوده البته همراه با حسرت وعصبانيت رسيدن به بندر عباس (شهري كه پر از خاطرس براي من شهري كه فوق العاده دوستش دارم وهميشه به نيكي ازش ياد ميكنم) همراه بود با بارندگي هاي عيد امسال واولين چيزي كه در زمان بارش شديد باران به ذهنم ميرسيد آوارگي مسافرايي بود كه توي پاركها وپياده روها وكنار ساحل چادر زده بودن وبا بارش بارانهاي وحشت ناك نصف شب در به در ميشدن. بازار ماهي فروشهاي بندر كه به دلايل مختلف و مرگ ومير چند ماه گذشته ماهي ها وآبزيان خليج فارس ودرياي عمان از رونق هميشگي افتاده دغدقه فكري مردم بندره.گزارش كامل بازار ماهي فروشان رو روي خط جام جم انلاين ببينيد روز 13فروردين رسيده بوديم يزد. روز خوبي بود ( خوب بودن براي من يعني اينكه پر از عكس بود) خرابه هاي روستاي تاريخي خرانق كه در مسير جاده طبس قرار داره كه گزارشهاي كاروانسروخرابه هاي خرانق رو بعدا توي جام جم آنلاين ببينيد. قول ميدم اگه زنده بودم هفته ديگه قسمت دوم پست رو تكميل كنم.يا علي مدد روزی نو آغازی نو جعرافیا ی بوسه ی من کجایی؟ تا در سپیده های تو پهلو گیرم عطر گل شب بو کجایی؟ شب تابستانی بی حس کنار جاده فرو افتاده است. دلم می خواهد چنان بنوشمت که در استخوانم حل شوی آسمان آب شده در تنگ بلورین من کجایی؟ موجی کف بر لبم که به اشتیاق تو تا ساحل می دوم و لب پر زنان به بستر خود می روم بی آن که تو را بینم. روزی نو جغرافیای خانه ی من کجایی؟؟؟ ( شمس لنگرودی) این روزها اینگونه ام- همش انتظار ؛ تشویش ؛ بی برنامگی ؛ بی حوصلگی ؛ دلگیری ؛ تنهایی و........ همه اینها باعث میشه که بی عکس هم باشی این چند هفته اگر هم عکسی گرفته باشم فقط برای رفع تکلیف بوده اصلا با عکاسی حال نکردم . شاید مثل همیشه نزدیک عید وسال جدید که میشه اینطور باشم .( خودمم میدونم دلیل اصلیش این نیست ) در هر صورت صبح زود عازم سفر هستم از سفر های تعطیلات عید اصلا خوشم نمیاد علتش شلوغی شهرهاست, ولی باید برم. این روزها به آرامش بیشتر از همه چیز احتیاج دارم آرامشی که در شعرهای سهراب پیدا میکنم. ندای آغاز کفش هایم کو بوی هجرت می اید ******************* نمیدونم تا کی آپدیت نمیکنم ولی سعی میکنم اگه توی مسافرت فرصتی شد وحسش بود سرکی بزنم واگر هم عکسی گرفته باشم یه حالی به اینجا بدم پیشاپیش سال جدید رو به همه دوستان تبریک یاعلی مدد به قول بچه ها تنبلی تا چه اندازه !!!!!!! ولی خودم میگم این مدت آپدیت کردنم تنبلی نبود بی انگیزگی بود. باور کنید خیلی سخته این مدت بدونم چیکار کردم و بنویسم عکسها هم که انقدر زیاده نمیتونم انتخاب کنم . خیلی کلی انفاقات رو مرور میکنم. بعد از اتفاقات اون سفر کذایی( که توی پست قبلی گفتم) اولین برنامه عکاسی 22 بهمن بود که عکسهاشو اینجا ببینید دومین برنامه عکاسی یادواره شهدای تخریب استان همدان بود که عکسهاشو اینجا ببینید بعد از اون اربعین بود که عکسهاشو اینجاببینید . توی این مدت بطور گریزی عکاسی میکردم یه روز جمعه که قرار بود برم از مسابقه گلف عکاسی کنم که به دلیل بارش باران وبرف خودم کنسلش کردم . خیلی وقت بود که عکاسی از انگشتر فروشهای خیابان اکباتان تو ذهنم بودظهر همون روز رفتم اونجا وبعد از جلب اعتماد شروع به عکاسی کردم و خودم خوشم اومد . یه مقداری هم از مردمی که برای خرید عید به خیابونها ریخته بودن عکس گرفتم که گزارشم رو کامل کنم یه هو چشمم به اون طرف خیابون اقتاد که یه پهلوان قدیمی معرکه گرفته بود رفتم و در حال عکاسی بودم و از داخل چشمی دوربین داشتم پهلوان رو میدیدم که داره با تندی به طرف من میاد یکمی ترسیدم و اومد وبا صدای بلند به همون سبک پهلوانها بهم گفت آقا نگیر فیلموتو بزار برای کارهای بهتری که میخوام انجام بدم ( بنده خدا دیگه سنی ازش گذشته بود و برنامه هاش هم تکراری وخسته کننده فقط زیاد حرف میزد ) چند وقت بود بچه های حوزه وخانه عکاسان اصرار داشتن قبل از عید بریم سفر عکاسی روزهای آخر تصمیم گرفته شد به طرف شهر خرم آباد حرکت کنیم هرچند من و نیمامردد برای رفتن بودیم . این سفر از همه نظر با تمام سفرها فرق داشت- ولی با وجود فضای سنگین و مسموم من ونیما به خودمون سخت نگرفتیم وکار خودمون رو انجام دادیم - ( یه وقت برای جمع کردن بچه ها ورفتن سفر شور وشوقی داشتیم اما حالا ........ ) ۱۲ شب سفر آغاز شد .صبح زود به خرم آباد رسیدیم. بعد از عکاسی از قلعه فلک الافلاک و موزه مردم شناسی بعد از ظهر هون روز نیمابا گروه بیرون نیومد . تصمیم داشتیم بریم از بازار عکاسی کنیم که من از گروه جدا شدم و برای عکاسی به خونه یه پیرمرد که هم کارگاه کوچیک جاجیم وگلیم بافی داشت هم شکسته بند محلی بود رفتم فردای اون روز تصمیم گرفته شد برای عکاسی بریم روستایی به اسم سنگ تراشان که فوق العاده فضای بکر ونابی داشت بین راه به یه قبرستان قدیمی ومتفاوت برخوردکردیم ودر کنار اون قبرستان روستایی بود و مردم مهربان اونجا ما رو با نان تازه مهمون کردن. ظهر به روستای سنگ تراشان رسیدیم وبعد از خورن نهار مختصر شروع به عکاسی کردیم مردمی مهمون نواز صادق ودوست داشتنی که با یه چایی تلخ مهمونمون کردن در مورد اتفاقات تلخ و حرف وحدیثهای قبل وبعد این سفر چیزی نمیگم چون نمیخوام بیشتر از این ذهن درگیر خودم رو درگیر تر کنم( انقدر درد سر دارم که حوصله حرفها واتفاقات بچه گانه وکودکانه رو ندارم) یاد حرف یه دوست افتادم که میگفت گروهی( ....) عکاسی نرین ولی باز گوش ندادم سعی میکنم نیمه پر لیوان رو ببینم .البته اگه ( به قول ساتیار عزیز ) " کوتوله های دیجیتال زده " اجازه بدن امروز ظهر هم برای تکمیل گزارش خرید سال نو رفتم بازار و از ماهی فروشها عکاسی کردم که به امید خدا گزارشش رو توی جام جم میبینید . تا پستی دیگه یا علی مدد در هر صورت یه سه چهار روزی نیستیم - دعا کنید . فاصله هفته گذشته هیچ عکسی نگرفتم روز شنبه ویکشنبه که طبق معمول گذشت ولی روز دوشنبه ظهر با وجود اینکه سرحال تر از روزهای پیش بودم و با نیما میخواستیم بریم در جلسه شورای مرکزی خانه عکاسان شرکت کنیم یه شوک شدید به من وارد شد که البته نیما هم از اون بی نصیب نشد و اون هم درگیری فکری پیدا کرد و هنوز هم ذهنم رو درگیر خودش کرده و از اون روز حتی یک فریم هم عکاسی نکردم ( البته اون مسئله یکی از دلایل عکاسی نکردنه) روز جمعه قرار شد برم از همایش پیاده روی به مناسبت آغاز دهه فجر عکاسی کنم اما اصلا از ماشین پیاده نشدم و عکس هم نگرفتم فقط مردم رو تماشا میکردم که برای گرفتن کارت قرعه کشی اومده بودن و امیدوار به اینکه جایزه برنده بشن. ظهر هم با نیما تصمیم گرفتیم بریم پیست اسکی عکاسی کنیم اما همش توی ماشین بودیم و وسط راه عقب گرد کردیم وبرگشتیم خونه. چند شب پیش هم تغییراتی به اسم وبلاگ دادم قبلا اسمش "غم دوست " بود . غم دوست و غم دوستانی که روزها و سالهاست که در گیرشون هستم اما دیدم که درگیری ذهنیم بجز غم دوست " دوربین و عکس" هم هست و به نوعی اینها دلیلی از دلایلی هستند برای روزمرگی و زندگی کردن . حالا برای اینکه دست خالی نباشم از آخرین روزی که برف اومد سه فریم عکس میذارم چون خودم دوستشون دارم امیدوارم شما هم بپسندید. به یاد حرف یکی از دوستام می افتم که چند روز پیش میگفت " راستی اگه از بالا به این دنیا نگاه کنیم ما و این رئیس روسا کجاش قرار گرفتیم؟ وچقدر ریز وکوچیکم " به قول شاملو : دوره میکنیم شب را و روز را هنوز را ........... یا علی مدد وقتی دیر به دیر آپدیت کنم این مشکلات هم داره که عکسها زیاد بشه و...... روز شنبه که از یزد برگشتم کاملا استراحت کردم روز یکشنبه هم طبق معمول هر هفته به کارگاه عکاسی رفتیم .دوشنبه صبح که از خواب بیدار شدم طبق معمول هر روز رفتم پای پنجره دیدم حسابی برف اومده و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که با این همه برف چطور برم اداره اولین فریمی که دم در خونه از بارش برف گرفتم توی اداره همش دلم توی کوچه وخیابون بود وبه فکر یه فرصت که جیم بزنم برم عکاسی. ظهر یه نیم ساعتی زودتر از اداره مرخصی گرفتم وزدم بیرون که حد اقل کمکی عکاسی کنم تنها جایی که به ذهنم رسید پارک مردم بود که جای خلوتی شده بود برای دیدارها ..... گزارش برف روی خط جام جم آنلاین سه شنبه با نیما قرار گذاشتیم بریم عکاسی تئاتری به نام( پل ) که فضای خیلی خوبی داشت گزارش تئاتر پل روی خط جام جم آنلاین یادم نیست چه روزی بود که رفتم عکاسی از کارگاه های چرم سازی و بازارچرم فروشها ( آلزایمر اذیتم میکنه - به بزرگی خودتون ببخشید) گزارش کارگاه های چرم سازی روی خط جام جم آنلاین روز بعد قرار شد من از اداره که اومدم با نیما نهار رو بیرون بخوریم بریم گنجنامه از طبیعت برفی عکاسی کنیم ( بماند که کجا رفتیم وتا ساعت 3 نهار بهمون ندادن ) ساعت 4 خیلی با عجله راه افتادیم به طرف تاریک دره عکسها هم خوب نشد .کار عجله همینطوره دیگه نیما از تبریز براش مهمون اومده بود و رفت دنبال دوستش قرار شد جمعه از صبح بزنیم بیرون وبا دوستش یریم عکاسی از برف که راه به راه شدیم وانها زود تر رفتنه بودن پیست اسکی من توی محوطه گنجنامه منتظر بودم یه ساعتی اونجا بودم وچند فریم از صخره نوردایی که از آبشار یخ زده گنجنامه بالا میرفتن عکس گرفتم تصمیم گرفتم پیاده راه بیفتم به طرف همدان توی مسیر هم باز کمکی عکاسی کردم وقتی رسیدم پائین نیماهم اومده بود میدان قائم که با هم برخورد کردیم و از بچه ها ومردمی که برای تفریح وسرسره بازی اومده بودن به بلوار ارم عکس گرفتن شروع شد ( این مردم از دست عکاسها نمیتونن یه ساعتی آسایش داشته باشن) چندین دوشنبه بود که میخواستم برم واز مسابقات لیگ برتر کشتی عکاسی کنم که جور نمیشد این هفته هم با وجود اینکه گفتم زود برم ولی نیم ساعت آخر مسابقه رسیدم . اون هم با چه مصیبتی رفتم داخل مسابقات در حال تمام شدن بود وتیم همدان هم با نتیجه سه به چهار از تیم مازندران باخت و بیشتر دلم به حال هوادارایی سوخت که با چه شور وحالی تیم همدان رو تشویق میکردنن ولی آخرش گریان سالن رو ترک کردن. سه شنبه برنامه های جشنواره زمستانی شروع شد ولی اون حس وحال برنامه پارسال رو نداشت . بعد از ظهر توی محوطه استخر عباس آباد برنامه ساخت آدم برفی بود که تا ساعت حدود 6 طول کشید. ولی استقبال اصلا مثل سال گذشته نبود. ساخت آدم برفی روی خط جام جم آنلاین دیروز هم با نیما رفتیم گنجنامه برای عکاسی از مسابقه سخره نوردی وساخت آدم برفی که باز دیر رسیدیم و اواخر برنامه ها بود. امروز هم از صبح برف داره میاد( متاسفانه فکر کنم اینطور که پیش میره سفر عکاسی هفته دیگه کنسل بشه) هوا تاریک زدم وبیرون که از شبهای برفی همدان عکاسی کنم ( تازه هم اومدم خونه)که به نظر خودم عکسها بد نشد. فردا هم نمیدونم چی پیش میاد - شما میدونید؟؟؟؟؟ یاعلی مدد هرچه عکسهای این چند وقته رو مرور کردم دیدم عکسهای محرم امسال می چربه به بقیه گزارشهای متفرقه .تصمیم گرفتم همه عکسها رو از محرم واتفاقات دهه عاشورای امسال انتخاب کنم. ************************* شب اولی که دوربین جدیدم ( CANON - 50 D )رو گرفتم با نیما و آقای شریفی نژ فکر کنم اولین فریمی که با دوربین جدیدم گرفتم روز جمعه ای قرار بود در کل کشور بعد از نماز جمعه مراسم راهپیمایی بر ضد اسرائیل برگزار بشه از اونجایی که همه برنامه های همدان با تمام ایران وجهان فرق داره این مراسم ساعت 11 ظهر برگزار شد که من ونیما به این مراسم نرسیدیم ورفتیم از نماز جمعه عکاسی کنیم که مقداری عکاسی کردیم ولی اون چیزی که میخواستیم نبود بعد تصمیم گرفتیم بریم گنجنامه از آبشار یخی عکاسی کنیم باز تیرمون به سنگ خورد وآبشار زیاد یخ نبسته بود .راه افتادیم به طرف خونه که من تصمیم گرفتم برم از محلهایی که به مناسبت محرم شیشه ماشینها رو می نوشتن عکاسی کنم ونیما رفت خونه. ادامه عکسها رو روی خط جام جم آنلاین ببینید در حین عکاسی بهم خبر دادن که ساعت ۵/۲ بعد از ظهر برنامه شیرخوارگان حضرت علی اصغر(ع) توی حسینیه جولان برگزار میشه سریع به نیما خبر دادم که خودتو برسون. این برنامه هم توی کل ایران صبح برگزار شده بود ولی همدان باید همه چیش فرق کنه دیگه با نیما یکی دو ماهی بود تصمیم داشتیم عاشورا وتاسوعای امسال بریم یه شهر دیگه ای برای عکاسی ولی روزهای آخر برنامه هر دومون تغییر کرد اون با خانواده رفت اهواز ( داستان سفرش رو هم اینجا بخونید) من هم با خانواده حرکت کردم به طرف یزد به هدف عکاسی از مراسم نخل گردانی شهر تفت. روز تاسوعا در حسینیه منطقه شاهدیه از توابع یزد چند فریم از برنامه تعزیه توی شهر تفت رو هم روی خط جام جم آنلاین ببینید با همه مشکلات واتفاقات برای دیدن دوستان رفتم تهران ولی کار اصلی انجام نشد اما یه سر رفتم دفتر جام جم ودوستان سرویس عکس جام جم رو دیدم وبیشتر با اونها اشنا شدم .ساتیار امامی رو دیدم همون طوری بود که احساس میکردم- مهربون و دوست داشتنی و پرتلاش. بریم سر اصل مطلب که عکسهای این چند وقته ۱))قصه از اینجا شروع شد.....صبح روز یکشنبه ای بود که برف شروع به باریدن کرد ولی کوتاه.یه مرخصی یک ساعتی گرفتم و از ارداه زدم بیرون شروع به عکاسی کردم . چون زمان بارش کوتاه بود وآنچنان برف روی زمین ننشست عکسها خوب نشدن .قصد ارسال عکسها به جام جم نداشتم اما اتفاقاتی رخ داد که مجبور به ارسال شدم ادامه عکسهای برف روی خط جام جم آنلاین ۲))از چند وقت قبل از روز معلولین تصمیم داشتم از یه مرکز توانبخشی یا انجمن معلولین عکاسی کنم وبه خاطر اینکه یکی از دوستام (آقای شریفی نژاد)توی مرکز توانبخشی کار میکنه تصمیم گرفتم برم واز اون مرکز عکاسی کنم در زمانی که عکاسی میکردم هزار بار خدا رو شکر کردم به خاطر سلامتی که به ما داده .آخر برنامه بود که مشغول عکاسی از مرکز فیزیوتراپی بودم بچه ۵-۶ ساله ای که از کمر به پائین فلج بود اومد برای معاینه وفیزیوتراپی اسمش رضا بود چند فریم عکس ازش گرفتم شروع کردبه گریه کردن من هم آرومش کردم ولی از چشماش که هر جای سالن میرفتم دنبالم بود میخوندم که میگه از من عکس نگیر - خیلی حالم بد شد به یاد علیرضای خودم افتادم وعکاسی رو تعطیل کردم و از سالن زدم بیرون. ادامه عکسهای روز معلولین رو اینجا روی خط جام جم آنلاین ببینید ۳))قرار بود با چند تا از بچه های اداره روز عرفه مرز خسروی در قصر شیرین باشیم اما قسمت ما حسینیه امام همدان بود عکسهای روز عرفه من و دیگر دوستان جام جمی رو اینجا ببینید ۴))روز عید قربان هم روزی بود برای خودش . با نیما ویکی از دوستان خانه عکاسان سطح شهر گشتیم واز خرید وفروش گوسفند عکاسی کردیم دنبال یه بنده خدایی راه افتادیم که برم منزاش واز لحظه سر بریدن گوسفند هم عکاسی کنیم ادامه عکسهای روز عید قربان من ود وستان جام جمی رو اینجا ببینید ۵))یه روز جمعه با نیما راه افتادیم به طرف کوره های آجر پزی شهر جورقان ولی به دلیل اینکه کار وکاسبی اونها هم از رونق افتاده بود و وزمان قالب کردن اجر وخشت گذاری تموم شده بود جند فریم از بار کردن آجر وخود کوره هایی که بطور سنتی مشغول به کار بودن عکس گرفتیم ۶))روز عید غدیر هم از طرف اداره وبا تعدادی از مسئولین راه افتادیم به طرف شهر قم شبی هم رفتیم مسجد جمکران اونجا هم حال وهوای خوش رو داشت ۷))جشنواه منطقه ای تاتر کشوری در همدان برگذار شد ومن تونستم یکی از تاتر ها رو عکاسی کنم به اسم(دل و قداره) کاری از هنرمندان استان گلستان-عکسها زیاد دلچسب نشد که بیشتر اینجا بذارم بلاخره عکسها تموم شد - خدا کنه این بار تنبلی نکنم وزود به زود آپدیت کنم که انقدر طولانی نشه یا علی
حال همه ی ما خوب است.
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.
با این همه عمری اگر باقی بود٬
طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان...
..........
نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم:
حال همه ی ما خوب است،
اما تو باور نکن.
***********************
















آغازی نو
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
***
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
***
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟



















































| Design By : Night Skin |


